سایه های نور و....

زندگی گذر از نور به سایه و سایه به نور است...

سایه های نور و....

زندگی گذر از نور به سایه و سایه به نور است...

آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب

  • ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۰۴ جادو

محبوب ترین مطالب

Nomadland.2020،، تو،، خود خود منی...

از اینکه یه چیزی اینقدر منه،، هم خندانم و هم گریان..

حالا که خیلی ساله در ورودی اطلاعات رو بستم و تو مینیمال ترین حال ورودی، درحال بارش و خلق از هر مدل هستم،، با نشونه ی، اینو دیدی.. تو اینی.. ببینش، تو اینی..خودشیااا.. که از هرکجا رسید، تو یک عصر جمعه ی شگفت انگیز که کلمه از قلبم و خلق از دستانم و شعر از شورم و اشتیاق از رنجم می چکید،، دیدمش و خودم رو از بیرون نگاه کردم..

و وقتی نگاهم با نگاهش تلاقی کرد، خیسی چشماش برق زد و گفت تو اینی سایه.. پس وحشیانه بتاز!!! و من نور و سایه ی همزمان را وحشیانه و ناشیانه و دیوانه وار و تنها،، خواهم تاخت.. و زمین و کسانم را خواهم ساخت!!!

 

آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست... 

.... 

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست... .

... 

 

وآن لطف های زخمه ی رحمانم آرزوست... 

... 

 

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

سایه نوری
۲۶ آذر ۰۰ ، ۱۷:۲۲ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰ نظر

غمی عجیب..

رنجی تازه..

ایده های نو.. تجربه های تازه.. مسیرهای نورونی عجیبی که ساخته میشن و مغزم رو متعجب میکنن..

من، ایده، بی خوابی..  مالیخولیا، کلمه، شعر.. طبیعت طبیعت طبیعت.. 

من، نقاشی، دستهام که در حال رقص و خلق هستن از مدل‌های مختلف؛ چیزی که از ژنهام و محیطمو تاریخمو ذاتم رسیده!!

کلمه ها امونم رو بریدن.. اشتیاقم اندازه ی دردم و هردو بزرگ بزرگ بزرگ !!

حالم عجیبه.. با هیچ چیز و هیچ کس جز خودم نمیتونم ارتباط بگیرم..

به هیچ چیز و هیچ کس جز خودم نمی تونم وصل بشم.. خفقان و عصیان همزمان.. 

حال این روزهام این ماه هام.. این 1 سال اخیرم مثل هیچ زمانی از تاریخم نیست..

و احساسم خلاصه میشه توی اشتیاقی عمیق و دردی عجیب...

دارم چیزی رو می زایم که زایمان طبیعیش سالها طول کشیده و حالا روزهاست تو دردش می میرم و مدهوش میشم و از نو به هوش میاد. با هوشیاری عجیبی که سرعت گرفته. و حتی آگاهی امروزم، از جنس دیروز نیست..

اما همین روزها، می زایم...  دردش اگر مرا نکشت، میزایم و دومی را آبستن میشوم!!!! 

تنها می زایم و جشن‌اش را با جهان میگیرم... 

دارم پوچی و ناامیدی که در من غلیان کرده را به آزادی و خلق و گذر و هنر و کلمه و جهان تازه و.... تبدیل میکنم.. بی سرکوب.. بی انکار.. زل زده در چشمان واقعیت؛ اصیل و واقعی و ترد و شکننده اما با دوام..

ذکر این ماه ها: من مثل همیشه دوام آوردن را دوام می آورم!

چون در دوام آوردن، برای من عبور است و شگفتی و آنچه ناگفتنی ست...

8 سال پیش در سیاه ترین و گمشده ترین ایام زندگیم، دوام آوردم. روز به روز شمردم: امروز روز اول دوام آوردنم به شب رسید، امید تازه را زندگی کردم، شبش ناامید خوابیدم.. روز دوم امید تازه را ساختم، شبش با ناامیدی خوابیدم.. رو سوم همین. روز چهارم.. روز پنجم..  و....

امید و ناامیدی‌ هرروزه، چرخه ای عجیب بود برایم آن روزها..

درس 8 سال پیش این شد: اگر واقعا نیاز باشد،، دوام خواهی آورد!! دوام آوردن عجیب است.. دوام آوردن آن هم وقتی راهی برای دوام آوردن نیست اما نیاز است که دوام بیاوری به دلیلی فراتر از زندگی در اکنونت.. در حال حاضر روزهایت!!

من در آن لحظات 8 سال پیش، دلیلی فراتر از کوچکی دنیا داشتم برای دوام آوردن و جالب اینجاست که دوام آوردم و نمردم و بعد از 8 سال بازهم عادی نشده و هربار به خود میگویم: چه عجیب که نمردم!

سایه نوری
۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۰:۰۲ موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰ نظر

نور می تابونم روی قلبم نه... روی تمام وجودم. چون چیزی که سالهاست حسش میکنم؛ شاید از زمانی که خودمو شناختم، حسش کردم. و حتی شاید از وقتی نبودم، می شناختمش، روی تمام وجودم سایه انداخته. و نه فقط روی قلبم. 

اما من با نورِ قلبم، با آگاهیِ عجیبی که از اون ته مه ها میاد، با دانشی که انگار از کهکشان‌های دور میرسه، به این حسِ غوغایی، نور میدم و با وسواسی زیبا و اصیل نگاهش میکنم. 

خوب که می بینمش: 

فقط روی قلبم نیست و روی تمام وجودمه؛ این اولیشه آره و همین دانشِ تازه داره آرومم میکنه اما نمیدونم چرا.. 

 

غم نیست چون مثل غمی اصیل و درک شده نیست. گره خورده با چیزهای دیگه ست‌؛ مثل دودی غلیظه. بی نامه. من عاشق بی نامی هستم. اما داره یه چیزی تلنگر میزنه، آره این نام رو دوست دارم که میاد. عذابِ معلق!  چون بین آسمانِ دیوانگی و آسمانِ سکون، معلقم میکنه!! 

 

و من نمی خوام باهاش بجنگم و نمی خوام که نباشه و نمی خوام که حواسم رو با چیز دیگه پرت کنم که نبینمش. یعنی بیهودگیِ جنگ های قبلی که تو حافظه ی قلبم ثبته، فراموش شدنی نیست. پس بلد شدم آگاهانه و خلاقانه و دیوانه وار ازش استفاده کنم و باهاش خالق بشم. میخوام این درد رو تا تهش بکشم و بنوشم و برقصمش.. 

​​​​ و روزی میرسه که میام میگم اشتیاق و عذابِ همزمانِ وجودم که عین اون 2 تا آبِ روی جغرافیای جهان، هیچ وقت باهم قاطی نمی شن، باهام همراهن اما من واقعی و اصیل بودن رو انتخاب کردم.

و یک تضادِ بزرگ رو تبدیل به خلقی کردم که مثلِ سایه ست. خلق با هنرُ نقاشی. خطُ نوشتنُ شعرُ کلمه. روانُ خودکاویُ ابزار خودِ حقیقی.. کار با دستُ آزادانگی! ادبیاتُ داستانُ رمان.. چیزهایی که باهاشون متولد شدم و بزرگ شدم و شعورشون در من حله.. و بلدمشون و میشناسمشون و توشون بااینکه تنها بودم،، تا ابد ایده و خلق و خلاقیت دارم.. 

و عذابُ اشتیاقِ وجودم مثل سبزیِ درختها نیست که ترکیب زرد و آبی باشه.. مثل نقره ایِ ماه و سیاهیِ شبه که کنار هم هستن. و تا ابد هستن و ترکیبی نیست. جدا جدا من رو می‌کشند و از نو زندگی میدن!

جنون و حرکت و منحصربه فردیِ من از اینجای وجودم، از  این تضاد من میاد.. و من با مهربانی، نقصم رو می بویم و می بوسم و ارائه میدم. 

و من خودِ  رنج کشیده م رو میبوسم و به وقتش بهش سخت گیری های مهربانانه و مادرانه های به موقع میدم و باورش میکنم. داره هرروز یک قدم از منطقه امنش میاد بیرون و این روزها عجیب، اصیل، مینیمال و واقعیه.. اصالت من، یک همزمانی عذاب و اشتیاقه! 

اما صادقانه بگم که میترسم! خیلی میترسم. این روزها اشکم دم مشکمه. چون سایه کلا دیر و کم گریه میکنه. اینم یه بخش جدیده که من بهش لبخند میزنم.

میترسم و شجاعت رو انتخاب می‌کنم. میلرزم و جسارت رو انتخاب می‌کنم. می شینم و حرکت رو انتخاب می‌کنم. میترسم و حرکتِ جسورانه رو انتخاب می‌کنم. میترسم و زدن تو دل ترسها رو انتخاب می‌کنم. یعنی ماه هاست اینارو انتخاب کردم و شروع کردم.

از دلِ رنجِ بهمن 99 زدن بیرون و من رو میبرن به جایی که نمی دونم. و البته که سالهاست معلقم و این معلقیِ مالیخولیایی رو عاشقم؛ عاشق.. 

و حالا با یک عالمه قصه و شعر و شور و دیوانگی و تنهاییِ اصیل و بی پناهیِ ناب و حرف و قولُ و غزل و قدرت که تو وجودم دارم، باز سکوته داره میاد. سکوتی که این روزها از قبلم بیشتر شده. 

دلم نمی خواد با کسی جز سایه حرف بزنم. و حتی به کسی جز سایه کمک کنم. حال الانم اینه. فقط سایه رو ببینم و مسیر درونیش رو. و کوله م رو بندازم رو دوشم و برم....  

 

ذکر این روزها: خودمو باور کنم و تو مسیر درونیم بمونم و با ترس هام، دیوانه وار پیش برم.. 

سایه نوری
۲۵ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۲۱ موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰ نظر

خشم بی تغییر.. غم بی درک.. رنج بی اصالت.. 

زندگی بی زندگی.. آشوب بی سامان.. درد بی گذر.. 

بیقراری بی آهستگی.. من، ویران... 

این، حالِ منِ بی من ست!!

زندگیِ اصیل با منِ اصیل ساخته میشه و هیچی از این قشنگتر و عمیق تر نیست.

تنها در چنین اصالتی، از خودت راضی هستی.. 

و تنها در چنین رضایتی، رهایی.. 

و در بی اعتباری،، آزادی می‌بارد!! 

سایه نوری
۱۷ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۵۱ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

هرروز سرگردانیِ تازه، در پی اش دردِ تازه، همراهش غمِ غوغایی، تهش غمِ آرام... و بعد راهِ تازه. 

هرروز از نو، گیج و مبهوت و گمگشته... 

و هرروز از نو پیدا شده، با نگاهی که تازه تره.. نگاهی که اشتیاق و حرکت ازش میباره.. 

و در هر ابهام و گمی، تنها امروز رو،، اندازه ی خودم عمیق، به ته میرسونم. و در هر امروز، تنها این لحظه رو، اندازه ی خودم عمیق، به ته می‌رسونم. در حالیکه از ته، هیچی نمی دونم اما با خودم روشنم! 

و دیوانگی، چاشنی هرروزه.. 

و حواسم به خودم و انرژی هام باشه که اسراف نشه جایی که نباید.. 

و حواسم به دردهام باشه که حرومشون نکنم جایی که پوچه! 

و خودم.. و خودم.. و خودم.. چقدر این خود وقتی بدون اعتبارهایِ توهمی و بزرگ کردن هایِ مضحک درک میشه، بزرگه!! اینم از اون تضادهای  شگفت آوره.. 

سایه نوری
۰۳ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۳۵ موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱ نظر

گاهی زندگی جز رنج نیست... 

گاهی جز عمیق رنج کشیدن؛ رنجِ لحظه چیزی نیست.. 

اما من عاشق این رنج ها شدم. عاشق دردهای اجتناب ناپذیری که می پیچه تو قلبت و راهتو باز میکنه؛ شیوه ت رو عوض میکنه؛ چند مرحله میبردت بالاتر؛ چنان تازگیُ شورُ حیاتُ حرکتُ اشتیاق از توش بیرون میکشی که جز جادو نمی تونی کلمه ی  دیگه ای روش بذاری... 

رنج خیلی شیرین تر از گناهه!!! (برای خودم)! 

 

دردِ رنج راه گشاست و دردِ گناه خفقان آور...

 

انرژیِ رنج هات رو جایی که نباید حروم کنی، باختی! 

رنج هات رو تبدیل نکنی، لذت رو نمی چشی.. 

 

 

سایه نوری
۲۸ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۲ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

نذار از دستت در بره!! چون فقط مهمه که شروع که کردی، با قدم های کوچک، لرزان و فلانت ادامه بدی سایه.. 

چون ادامه،، پر از جادو و درس و ایده و نبوغ و خلاقیت و جوانه ست... 

 

راهش اینه سایه: همینی که هست رو ببینی. و واسه بزرگترش، بدونی که میتونی؛ بدونی که در حدت هست. و این خرد خرد ساخته میشه!! 

 

و جهان هستی، مدرسه های ایران نیست!! قرار نیست کپی ها ساخته بشن. قرار نیست یه عالمه شکل هم دنبال هم برن! قشنگ ترین و علمی ترین ها هم، با شخصی سازی و مال خودت کردن هست که طبیعی و اصیل میشه.. . و من عاشق طبیعی و اصیل و واقعی و عمیق هستم. نه فیک و مصنوعی و سطحی و طوطی وار... 

#خودمون_باشیم _حتی_ اگر....  

 

سایه نوری
۲۰ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۴۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

من شعور چه هستم.. من شعور چه هستم.. من شعور چه هستم.. مسیر درونی من به کدام سو و با چقدر سرعت است؟ 

 

به آهستگی و آگاهی و خود، برمیگردم. برمیگردم. برمیگردم.. 

 

دانش ها می‌رسند؛ اطلاعات می آیند..

کتاب هایِ  خوب، همه جا هستند!! 

اما من هرچیز را مال خود میکنم. مسیر خود را می‌سازم. مخالفت میکنم و از نو می رویم. در هیچ الگویی جا نمی گیرم...

شخصی سازی و خودسازی.. 

شخصی سازی و خودسازی.. 

شخصی سازی و خودسازی.. 

 

سکوت و خو گرفتن با خود. 

سکوت و خو گرفتن با خود.. 

 

خودم، خودم را درمان میکنم.. و در الگوها و اطلاعات گیر نمی یفتم.. 

دانش ها را زندگی کنم. و از نو مسیر خود را بسازم.. 

من و زندگی،، ناکامل های کافی و شگفت انگیزی هستیم.. 

 

خودت باش و خودتو یاد بگیر و مسیرت رو بیاب و بهش وفادار بمان و به آگاهی برگرد و آرام بمان سایه... چون تو، اینی..

 

باید بدونیم که چی هستیم اما باز و پذیرا... 

 

سایه، عشقِ تو و اشتیاقِ تو، خودسازی و شخصی سازیه... 

و با این  عشق و اشتیاق، وجودت یکی میشه.

یکی شدنی که توش، نه جسمی، نه روحی، نه فکری..

فقط یک ابری و مثل دود میری و دود میشی...

باید عشقمون رو پیدا کنیم!

 

و بدون عشق دادن به خود، بدون دیدن خود، بدون پذیرش همه ی ابعاد خود، بدون صلح با خود،، 

و بدون دست از سر خود برداشتن،، مگه میشه با روانی، ساخت و در حرکتی شوقانه و دیوانه وار، بود؟ این آخری یکی از اون تضادهای عجیبه... 

سایه نوری
۱۷ مرداد ۰۰ ، ۱۵:۵۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱ نظر

من، فانی.. جهان، فانی.. آدمها، فانی.. 

 

در این فانی در فانیِ زود گذرِ موقتی... 

 

در این گذرایِ دودی.. 

 

در این ابرِ خاکستری.. 

 

در این احتمالا بزرگ.. 

 

در این گذر.. گذر.. گذر.. گذر.. 

 

در این بی قطعیتیِ ممتد.. 

 

در این عمرِ یک روزه.. 

 

در این موقتیِ ناپایدارِ نامهمِ غیر جدی.. 

 

در این در حالِ تغییرِ همیشه در گذر.. 

 

 

من به چی چسبیدم؟! تو به چی... 

 

در این فراموشیِ همیشگی،، من کجام؟! تو کجا... 

 

 

آبرویی نیست.. چهارچوبی نیست.. قانون چیه؟ ارزش به چیه.. اعتبار میخوام چیکار؛ جلو کی اصلن؟! واسه کی آخه؟! برای چی بابااا؟! کسی نیست... بعدی وجود نداره... حافظه ای نمی مونه... جهان کم حافظه ست و فراموشکار!! 

 

 

فقط جسارت و شجاعتت به کار میاد سایه.. 

فقط مسیرِ درونیت جواب میده سایه.. 

فقط حرکت کن سایه.. 

نترس سایه.. 

محدودیت نساز سایه.. 

سقفِ خودت نشو سایه.. 

 

دوده فقط.. دوده فقط. دوده فقط.. 

زندگی،، تمام شدنیِ زیبا.. طنزِ تلخ..

زندگیِ دودی...

زندگی،، یک متضاد عظیمه که قطعیتی نداره..

پس فقط من و خودم هستیم. و دودی که میخوام توش، آزاد بچرخم و دیوانه وار دود بشم!!! 

 

 

 

سایه نوری
۱۳ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۲۱ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

نگرانی،، بندآورنده یِ راه های ورودیِ خیرُ خوشیُ سرخوشیُ اشتیاقُ معنویاتُ مادیات......  تو زندگیته. 

و شکرگزاری،، رفع نگرانی و بازکننده ی راه هاست؛ چنان پرفشار که نورُ روشنیُ آبِ حیات، می پاشه به سرو روت!! 😂

 

ذهن،، کارخراب کنِ کارشکنیه😊😊  

و مراقبه،، اصلاح گرِ جلوبرنده یِ نگهدارنده در اصلِ مسیره... 

 

اینها، 2 تا از راه هایِ من هستن در راستای پست قبل.

راه های خودت رو بساز

و با قدم های کوچک و ناشی و نابالغ و کودکانه و اولین،، راه هات رو بپیما. منتظرِ بعدش و بهترش نمون! (بعد و بهتری، تو کار نیست)! 

 

از عادتُ تاریکیُ کوریِ ذهن به سویِ آگاهیِ حضور برگرد!! (نه با فشار و عجله و شتاب. که نرم و روان و با سخت گیریِ مهربانانه) 

 

سایه یادت باشه به بیشترش نیاز نداری!! به اجرا و عمل و تکرار، متعهد بمان. 

سایه یادت باشه به حاشیه و شتاب و غلیانُ مقایسه و بیرون و اطلاعاتِ بیشتر نری. و اگر رفتی، آگاهانه بازگرد.

همیشه راه بازگشتت، باز است!

و با هیچ بیشتری، حتی تو بهترین ها نمیشه، اگر همین جا و همین حالا و با همین‌ها نشه!

​​​​​

و به مسیرِ درونیِ منحصر به فردت وفادار بمان!! 

در راهت بمان. تو به دانستن راه های بیشتر، نیاز نداری!! 

 

و خیلی چیزهای دیگه. اما سکوت و سکونِ پویا به از گفتنِ زیاد. که سکوت، خود همه چیز را می‌گوید.

و ما و زندگی، کافی هایِ ناقصِ فراموشکارِ ناکاملِ شگفت انگیزی هستیم! 

از فراموشی به یادآوریِ آگاه. از فراموشی به یادآوریِ آگاه. از فراموشی به یادآوری آگاه...... 

 

لحظاتت سرشار از حضور در حال و شکر... 🌿✨🌿✨

سایه نوری
۰۹ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۴۵ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر