سایه های نور و....

زندگی گذر از نور به سایه و سایه به نور است...

زندگی گذر از نور به سایه و سایه به نور است...

خمودگی و خستگی و بی حوصلگی بر من هجوم آورده. به پذیرش مسئولیت تمام و کمال موردهای حال حاضرم فکر میکنم و مینویسمشون. به دنیا و حس و حالش فکر میکنم و مینویسمشون.

گیجم.. پرتم.. دورم.. سرگردانم.. آشوبم و بی نظم.. 

دفترم جلوم بازه... چقددرر نوشتم.. کلمه ها و جمله ها بیشتر گیج و پرتم میکنن.. 

میخونمشون: 

زندگی، گاهی فقط شیوه ی برخورد با مرگ های هرروزمان است... 

بازم میخونمشون: 

و شاید بیرون کشیدن زندگی از مرگ و رنج و عذاب.‌ 

بازم میخونمشون: 

مهم اینه با روح جهان هستی ارتباط بگیری.. 

بعد اونم به شیوه های زیادی باهات ارتباط میگیره و راههای زیادی واست رو میکنه.. حالا دیگه چه مسجد چه کلیسا.. چه میخانه چه خانه.. چه خدا چه بت چه ثور چه مسیح چه محمد.. 

چه اهمیتی داره؛ وقتی باور، همه چیزه... 

 

بعد حس الآنم فقط اینه که خیلی جدیشون نگیرم.. بگذرم .. یه قرص سردرد میخورم و میذارم احساسات مچاله م کنن و تقلایی نمیکنم. 

 

میدونم ۱ ساعت دیگه میتونه یه حس دیگه ای باشه.. فردا یه روز دیگه ست و من بی ادا و نمایش، اصلی ترین و واقعی ترین ورژن این لحظه ام هستم.. پس چون جز اصالت و شفافیت و خودت بودن، هیچی مهم نیست.. میذارم اصلی و براق و شیشه ای باشم. پشت خودم رو نگاه میکنم و میذارم همونی که میخواد باشه.. 

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۹ ، ۱۲:۵۷
سایه نوری

کلاسهای مجازی این هفته تمام شدند؛ من دوش گرفتم و لباس راحت و اندک گرمی پوشیدم. چایی زنجفیلی و کیک قهوه م که امروز پختمش، کنار دستمه و دارم مینویسم. 

 

دیروز به بی حوصله ترین و کلافه کننده ترین شکل ممکن شروع شد. بعد از دعوای کوتاهی باهاش، با مهر و صبوری بهم زنگ زد و گفت: میدونستی مایی که همو اینقددرر دوست داریم، حرومه که باهم دعوا کنیم؛ اصلا گناه کبیره ست. حرف زدیم و حل و فراموش شد؛ در حدی که اصلا الآن یادم نیست موضوع دعوا چی بود..

 

کاش حرف زدن رو یادمون نره تو رابطه هامون. کاش آگاهی به خود و لحظه رو هیچ وقت یادمون نره. اونقدر تمرینش کنیم که ملکه ی ذهنمون بشه. در حدی ملکه ی ذهن که هوشیاری قبل از هر حرف و عمل و رفتار و انتخابی باشه.

 

حالا به رسم برش های لحظه ی من، بیاید یه برش باهم بگذرونیم؛ جرعه ای چایی مینوشم و کیک مرطوب و لطیفم رو آروم می جوم. دونه های قهوه و عطر قویش، طعم تیز زنجفیل، گرمای چایی، بافت نرم کیک، نوای سه تارش، صدای بسته شدن محکم در همسایه بالایی، حس آرمیدن کتفم روی بالش نرم... همه شون رو حواس پنج گانه م شکار میکنن. 

 

درد مختصری پشت چشمهامه.. درد ملایم لثه و لپم بعد از دندانپزشکی.. گرمای مطبوع خونه.. و من که حسشون میکنم؛ که شاکرم. که عمیقا پذیراشونم.. 

 

از دوشنبه که باید رعایت دندونم رو میکردم و آرامتر میخوردم، با حد تازه ای از آهستگی و قرار و چشیدن مواجه شدم که خیلیی لذت بخشه واسم. هرچند من کلا کارهام رو آرام انجام میدم و آرام و بی عجله غذا میخورم اما انگار بازهم متمرکزتر و هشیارتر هم وجود داره؛ راستش لذتهام صدچندان شدن.. 

 

کاش یادمون نره عجله رو از لحظه مون بیشتر و بیشتر بگیریم.. و لحظه رو متمرکزتر و آهسته تر و هشیارتر کنیم.

 

حجم نسبتا زیادی ویس، پی دی اف، جزوه و... از کلاسهای دانشگاه بهم دهن کجی میکنن😅😅 سروسامان دادن بهشون، تو ۳ روز آینده، خیلی مهمه. باعث میشه آرامش بگیرم، مطالبم روی هم انبار نشن و لذتم از کلاسهای درس بیشتر و بیشتر بشه. 

 

کاش یادم نره به جای فکر کار، خودش رو انجام بدم و لحظه هام رو شیرین تر و دلچسب تر کنم. خدایا این صفت تعویق را در من شفا بده 😅😅

 

روز یکشنبه باید گزارشی از مرحله ی تازه ی کارم بدم که باز نیاز داره بزنم از دایره ی امنم بیرون.. و خوشحالم واسش.. 

بیرون از دایره امن، چیزهایی که گم کردیم رو بی حرص و کلافگی و تقلا پیدا میکنیم! 

 

من برم کتابم رو بخونم؛ آشپزخونه رو برق بندازم. کارهای شام رو انجام بدم تا دیگه بقیه ی شبمون بعد از یه روز شلوغ از کلاسهای مجازی، کارهای خونه، نوشتن و... با سریال و تفریح، روشن و نرم و آرام به پایان برسه.. 

 

از چیزای خیلی کوچک و ساده که روزهامون رو نرم تر، درخشان تر و سرخوش تر میکنن، غافل نشیم. واسه ی من درحال حاضر همین سرو سامان دادن به مطالب کلاسهای مجازیه. چون جریان چیزهای دیگه رو به روزهام باز و روان میکنه.

شمام ببینید اون کار چیه و بدون فکر و بی حساب و کتاب، فقط به سمتش یورش ببرید. 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۹ ، ۲۰:۱۵
سایه نوری

شاید تنها راه نجات ما اینه که آسیب پذیری هامون رو،، رو بازی کنیم؛ نجات از قدرت، از توهم، از اهمیت، از اسارت، از منیت، از اثبات، از ایده آل گرایی، از عجله، از دروغ، از دیگری، از وابستگی و ...  از جهان.

و این بیش از هرچیزی شجاعت و جسارت و دیوانگی میخواد... 

و این بیش از هرچیزی استقلال و توان شخصی و مسئولیت پذیری واسمون میسازه...

و این خلق هامون رو زیاد و وسیع و جسورانه و آزاد میکنه.. 

و خلق ناشیانه ی آزاد، خیلی چیزها رو بی اهمیت و دور و محو میکنه ... 

اینجوری نه کوچکیم، نه بزرگیم بلکه کافی هستیم؛ کافی و درخشان و نفوذناپذیر!!

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۹ ، ۲۰:۴۴
سایه نوری

بهش گفتم: اگه من با رنج هام زندگی رو یاد نگیرم که حرومشون کردم! 

نگاهم کرد و گفت: بازم بگو... 

گفتم: چون من با رنج هام راه رو پیدا میکنم و با سرخوشیم ادامه میدم و میرسم... 

نگاهم کرد و گفت: رسیدن چه شکلیه؟ 

گفتم: نرسیدم هنوز؛ اما گمونم واسه هرکس یه شکلیه... 

گفت: کی میرسی؟ 

گفتم: نه منتظرشم؛ نه واسه ش عجله دارم... 

گفت: پس چی؟ 

گفتم: فقط همه ی زندگی رو زندگی میکنم؛ هرچیزی واسم داره رو... هیچیش رو دور نمی ریزم... رنجش رو هدر نمیدم و سرخوشی تازه میسازم! 

گفت: اینجوری چی شدی؟!

گفتم: یه پروانه ی دیوانه!!

 

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۹ ، ۱۷:۱۲
سایه نوری

سه شنبه، خونه رو برق انداختم؛ لباس شستم؛ نظم دادم. و حینش خودم هم نظم و سامان و قرار گرفتم. چقدر خوبه خودمون رو با نگاه عشق ببینیم و بشناسیم. تازه مهمتر از اون نگاه توجه و مراقبت به خوده. من میدونم انرژی کش من بی نظمی و کثیفی خونه ست. و تمیز کردنش منو انباشته از انرژی و کیف و رهایی و سرخوشی میکنه. 

 

بعد چون تنبلم در کار خونه و زیاد دوسش ندارم، حینش کتاب صوتی گوش میدم. آهنگ میذارم و قر میدم و... مراقبم حتما هرروز یک ربع واسه خونه وقت بذارم. و حتما ۳،۴ روز یک بار ۳۰،۴۰ دقیقه بتکونمش😊 اینجوری خسته نمیشم؛ انگار کاری نکردم؛ و خونه م همیشه درخشان و شاداب منو در آغوشش میفشاره 😊😇

 

حین کار خونه، قرمه سبزی هم پختم؛ کتاب صوتی (آبنبات هل دار ) رو هم گوش میکردم. داستان ساده ای داره؛ از دوران دبیرستان دیگه چنین داستانهایی نخوندم. و این داستان واسم شیرین و دلچسب و نوستالژیه.. ممنون از سارینای عزیز واسه معرفیش؛ مرسی دختر 🌱🌱⚘⚘

 

و تازه توی واتساپ و تلگرام، تماس ها و پیامهای کاری رو پیش میبردم و ... ایده هایی دارم واسه یک سری محتواهای دنباله دار در زمینه های خاص روانشناسی و... تو فکر جمع آوری و سامان دادن بهشون هستم. خیلی طرفدار پیدا کرده و پیشنهاد همکاری زیاد داشتم. پست های قبلی بود که گفتم وقتی ارزش خودت رو بدونی و عزت نفست رو گم نکنی، راههای تازه باز میشن.

واسم انرژی های خوبتون رو بفرستید لطفا دوستان نازنینم 😊😊

 

عصرش هم ۲ تا کلاس آنلاین داشتم و نشستم سرشون و حسابی کیف کردم.. یعنی سه شنبه ای بودهاااا.. شبش در سکوت و امنیت خونه با هم کلی حرف زدیم؛ از هر دری. از اتفاق عجیب و چالش برانگیز کاری که واسش افتاده. بهم گفت چه مشاور خوبی میشم و من اون لحظه در پوست خودم نمی گنجیدم😊😇

 

به این فکر میکنم که ما تو روابطمون چقدر مستقل  هستیم؟ کجاها آویزونیم؟ چقدر قوی هستیم؟ کجاها همه ش غریم و ناله و شکایت و ننربازی؟ کجا امنیت رابطه ایم؟ کجا آشوبش... قبل از هر رابطه، واسه خودمون چه کردیم؟ چقدر پذیرای اشتباه خود و دیگری هستیم؟ خاکستری و اصیل می بینیم رابطه و خود و دیگری رو... یا سفید توهمی میخوایم دنیا رو؟؟  بعد دست میذارم به زانوهام و پا میشم و میرم سراغ ساختن رابطه م با خودم!! 

 

سه شنبه سریالمون رو هم دیدیم و راهی دنیای خواب شدیم؛ اما من با وجود خستگی جسمی، سرشار از شادابی روحی بودم. خوابم نمی برد. کتاب خوندم. حسابی نوشتم. دمنوش خوردم و تو دل شب غرق شدم و رفتم به کهکشان و به جای گوسفندها، ستاره ها رو شمردم😊😊

منتظر بودم صبح چهارشنبه برسه و کیف های تازه م شروع بشه.. دیوانه وار منتظر طلوع و صبح بودم؛ اینه جادوی پیدا کردن کارهایی که عاشقشیم.. 

 

صبح چهارشنبه ۷ بیدار شدم. ۸ کلاس داشتم تا ظهر.. بعدش شیرینی پختم و لحظه م شیرین تر و شاداب تر شد. به برنامه های کاریم رسیدم. پیشنهاد کاری جدید داشتم که عاشقش شدم. دوش طولانی گرفتم و به خودم رسیدم و ازش سپاسگزاری کردم. یک عالمه نوشتم. و بقیه ش رها و روان بودم. بر امواج لحظه آرمیدم و باهاش هماهنگ شدم و گذاشتم هماهنگ و متعادلم کنه. شکر و رضایت درم قل میزد و منو از خود بیخود میکرد... 

 

بعدش دیگه در جهان بسته شد. من و بیخیالی هام و بی اهمیتی هام و آسون گرفتن هام،، رفتیم یه گوشه ی دنج نشستیم روبه روی هیچ و حجم نور. و اجازه دادیم جهان به کارش برسه و ما فقط به سرخوشی و دیوانگیمون رسیدیم.. 

 

کلیشه ایه اما مهمه.... چیزی که کنترلش دست تو نیست رو رها کن.. رها کن.. رها کن.. رها کن.. رها کن.. رها کن.. رها کن.. 

 

۱ اندازه  فونت این پست خوبه بچه ها؟ 

۲ کجا امنیت رابطه رو آشوب کردید و بعد چطور مسئولیتش رو پذیرفتید؟ 

۳ چی شما رو منتظر صبح نگه میداره؛ چی مثل آلارم صبحگاهیه واستون؟ کدوم چیز.. کار و.... 

۴ چی انرژیتون رو میکشه و چی زنده ش میکنه؟ 

 

 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۷ مهر ۹۹ ، ۱۲:۰۴
سایه نوری

از وقتی مسئولیت رنج های عظیمم را بر عهده گرفتم، شادی های عظیم را شناختم...

 

از وقتی رنج را به عنوان بخشی زیبا از زندگی واقعی و اصیل به حساب آوردم، با هر چیز پیش رفتم و هیچ چیز نتوانست از پایم درآورد... 

 

و ناگهان دیدم رنجی نیست؛ دردی ندارد.

همه چیز ابری سبک و سفید و دور شد که می آید و می رود و هر زمان شکلی میگیرد؛ که 

نباید بدان دل بست... 

نباید اسیرش شد... 

نباید معتادش شد... 

نباید درگیرش شد... 

نباید بیمارش شد...

نباید... 

فقط باید اجازه داد، بگذارد و بگزارد و بگذرد!!

#تمام_..._..._!!

 

 

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۹ ، ۲۰:۲۷
سایه نوری

دیروز، روز شلوغی داشتم؛ از صبح تا عصر کلاسهای مجازی، هماهنگی پروژه های کاری از خونه؛ غذا پختن و... شبش خسته اما آرام و شاد، یک قسمت از سریال این روزهامون رو کنارش دیدم و ۱۳ مهر رو با خوابی عمیقی و شیرین پایان دادم...

 

امروزم نرم و روان شروع شد... حالا تو سکوت امن خونه نشستم. نور زیبای پاییزی، بلاتکلیف میاد و میره. و بهم یادآوری میکنه که زندگی گذر از نور به سایه و سایه به نوره! از حمام اومدم و نشستم جایی که نور راحت بتونه خودشو روم پهن کنه و من حل بشم توش. حل بشم توش و گرم و رها بشم... 

 

غذا آماده ست.. ساعت ۳ کلاس دارم. و نوشتن چیزیه که در هر حالی منو به خودش میخوانه؛ وفادار به هم هستیم و از هم نشینی باهم حسابی لذت میبریم😊😊پس اومدم که چند خطی بنویسم و برم سر ادامه ی روز آرام و جذاب پاییزیم.. 

 

براش اتفاق عجیبی افتاده؛ واسمون یه نشونه ی شگفت انگیزه؛ باورهام رو محکمتر کرده و دلم رو روشن تر... باز هم بهم یادآوری شد که گذر از ترس، به موقع رها کردن، ایمان و سرخوشی، چه معجزه ها که به بار نمیاره.

 

وقتی هرلحظه، با انتخابهات سرخوشی میسازی، این سرخوشی تو لحظه معلقت میکنه. حس خوشی قلبت رو فرا میگیره. رضایتت افزون میشه. و اینها همه به شکر عمیق و قلبی ختم میشه. و شکر واقعی، جهانت رو دگرگون و درخشان میکنه... 

 

هرلحظه میخوام انتخاب کنم که فقط همینجایی که هستم و همونطوری که هستم مهمه. هیچ چیز دیگه اهمیت نداره. اینجوری آینده و گذشته ای نمی مونه. من می مونم و دیوانگی هایی که رایگان میسازم واسه خودم..

من درگیر ساختن الآنم و گذشته خودش به اندازه می مونه و بقیه ش میره؛ سرد میشه و  دور میشه و محووو... 

من درگیر ساختن الآنم و آینده خودش ساخته میشه و به موقعش میرسه و ازش پذیرایی میکنم.. 

من درگیر الآنم و مسئولیت هرچه هست و نیست رو میپذیرم. پس توقعی نمی مونه. پس خودم واسه خودم کافیم. پس تو دنیای من، هیچ انسان و اتفاق و حادثه و اخبار و ویروس و بی پولی و رابطه و دلار و ...  بر من قدرت و تسلط ندارند.

هیچی اونقدر بد و بزرگ و جدی نیست که نتونم باهاش پیش برم؛ چون من مسئولشم. و خلق و گشایش و نور و کلید، تو دستهای مسئولیت پذیریه! پیش روی زیبا با هرچه هست و نیست، گره ها رو باز و راهها رو هموار میکنه. 

 

وقتی صلح رو میسازیم، تازه میبینیم چقدر چاره و راه و درمان تو چنته داشته و ما بی خبر بودیم. چقدر تقلا کردیم که فقط بیشتر فرو رفتیم تا برآییم! صلح که باشه، مهر که باشه، چاره خودش به وقتش میاد... 

 

و حالا میخوام برم پلو عدس خوش عطر دارچینیم رو با خوراک بادمجان  تازه ی وسوسه انگیزم بخورم. آسمان رو تماشا کنم. ماسک موهام رو بزنم. خودم رو نوازش کنم و لحظه رو عزیز بدارم.. بعدش هم بشینم سر کلاسم که یکی از درسهای محبوب این ترمم هست.. 

بعدترش هم مهم نیست چون فعلا من فقط الآن رو دارم؛نقد و قوی و مسلم و جاری! بعدی وجود نداره.  

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۹ ، ۱۴:۳۸
سایه نوری

هرازچندی آرزوهام رو میذارم پیش روم و میرم به عمقشون؛ شروع میکنم به موشکافی اونها. تو چشم آرزوهام، خودم رو شفاف تر از همیشه میبینم؛ خودم رو کشف میکنم: 

کدوم آرزوم به خاطر تایید گرفتنه؟!

کدوم به خاطر دیگرانه... 

کدوم به خاطر خوب و قشنگ و شگفت دیده شدنمه...

کدوم به خاطر افزایش اهمیتم هست...

کدوم به خاطر حفظ اهمیتم هست...

کدوم واسه منیته؛ پر رنگ کردن من... 

و... و... و... 

روراست میشینم روبه روی آرزوها؛ زل میزنم بهشون. سوالهای درست میپرسم و جوابهای رک و صریح و صادقانه میدم.. 

بعد میفهمم کدوم آرزو، کیف و سرخوشی و رشد و لذت و رهایی بهم میده. و کدوم فقط به خاطر توهمه!

کدوم واسه پر کردن چاله چوله های روحمه. کدوم واسه رفع کمبودهامه. کدوم واسه عقده هامه... 

 

بعد میگم یادت باشه، رسیدن به این آرزوها، درمان نیست. سرپوش سطحیه؛ سرپوشی که دیر یا زود کنده میشه و از زیرش خون و عفونت، ضجه میزنه بیرون!!

 

پس میرم سراغ بودنم؛ سراغ همونی که هست.. ذکر روزم میشه: من لحظه ی حالم، بی هیچ خواسته و شدنی. نیت میکنم و:

آسمون رو تماشا میکنم.

غرق میشم تو رنگهای خونه م.

 با شخصیت های رمانی که میخونم حرف میزنم..

به ادامه ی سریالم فکر میکنم.. 

دست میکشم رو گلهام..

چایی دم میکنم..

کیک میپزم..

جزوه م رو مرور میکنم..

و

و

و

ساده و رها و آزاد و بیخیال و قوی و دیوانه میشم.. 

بعد میبینم چیزی که مال منه، از آسمون داره میباره؛ بدون اینکه بخوام. بدون اینکه منتظر باشم. بدون اینکه به خاطرش امروز و این لحظه م رو کشته باشم!

 

تازه انگار دیدم بزرگ و بلند و وسیع میشه. تازه انگار دارم زندگی رو یاد میگیرم. تازه انگار دارم میفهمم چطوری بخوام!!

 

بعد واسه اینکه جرات کردم روبه روی خودم و خواسته هام بشینم، مست و دیوانه میشم..

 

بعد از اینکه خودمو میبینم که دارم اینها رو اینجا مینویسم، احساس شجاعت و جسارت و سرخوشی میکنم.

و با هیجانی وصف ناشدنی در وبلاگم رو میبندم... 

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۹ ، ۱۹:۲۹
سایه نوری

همین حالا که جسمم نرم و آرام گرفته ست؛ ذهنم حجم زیاد کارهام رو لیست میکنه؛ قلبم از نوشتن اینجا میکوبه و هیجان میباره؛ پاهام کمی یخه؛ نور نرم و باوقار پاییزی، پرده ی طلایی رنگم رو درخشان کرده... 

 

همین حالا که خونه از تمیزی برق میزنه؛ بوی ملحفه های شسته شده، صفای خونه شده؛ صدای سکوت و دکمه های کیبورد، درونم رو پر کرده... 

 

همین حالا که عشق بهش، وجودم رو سرشار کرده و منتظرم برسه تا تو چشمهای عمیق و آروم و صبورش زل بزنم و بمیرم و از نو زنده بشم... 

 

همین حالا.. درست همین حالا سرم رو که میارم بالا، نگاهم میفته به گل زیبای مسحور کننده م؛ با گلبرگهای قرمز و مخملی و چین خورده ش. با شاخه های بلند و آزادش. با برگهای سبز و صبورش. با رگبرگهاش که خطوط لحظه ی حال رو واسم میسازند و بهم خط زندگی رو نشون میدن. و با خاکش که منو میکشه تو خودش و دفنم میکنه جایی که باید!!

 

وقتی چند روز پیش درو باز کردم و از پشت حلقه ی اشک ناشی از خرد کردن پیاز، دیدمش که این گل طناز و شگفت رو گذاشت وسط دستهام، میدونستم میشه سوگلی خونه مون. میدونستم باید خیلی حواسم رو جمع کنم که بین این سرخ روی سرکش عصیان گر بیخیال مستقل و بقیه گلهای خونه فرق نذارم 😅😅 

 

من سرخوشی رو پیچیده ش نمیکنم؛ همینکه سرم رو میارم بالا و نگاه میکنم به نزدیکترین نقطه، یکیش رو پیدا میکنم و غرقش میشم؛ قبلش بیخیال ذهن میشم و می دونم زندگی، کیف همین لحظه ست و زود تمام میشه.. فکر بعد رو هم بعد میکنم.. 

 

من با سرخوشی هام، ثروتمندم. برکت و فراوانیشون، شکرم رو قلبی و عمیق و افزون میکنه. و رضایتم رو زیاد و زیاد و زیادتر.. قدرت سرخوشی، دیوانگی رو خلق میکنه. با دیوانگی، قوت قلب و شهود و درک بی واسطه بیشتر و بیشتر میشه.. 

 

شما نزدیکترین ترین، ساده ترین، راحت ترین و دم دستی ترین سرخوشیتون که همین حالا اگه سرتون رو بلند کنید، میبینیدش چیه؟؟ 

#سرخوشی_رو_پیچیده ش_نکنیم

#دور_خبری_نیست

#هرچه_هست_همین_حوالیست...

 

پی نوشت شبانه: رفتم که لوازم التحریر این ترمم رو بخرم. باز شب عروسی گرفته بود و ماهش طلایی و تابان و گرد و کامل شده بود. به این فکر کردم که اگه بیشتر و بزرگترها رو داشته باشیم اما نتونیم محو ماه و مه اطرافش بشیم؛ اگه نتونیم کودکانه از پله ها سرازیر بشیم، چه فایده ای داره؟!

همین حالاام که همه ی اینها رو داریم پس چرا زیبا زندگی کردن رو بلد نیستیم؟ 

بعد به صورت گرد و طلایی ماه خیره شدم تا تو این شب ماه کامل، دعا کنم. اما فقط یه دعا بر زبانم جاری شد و به ماه کوچه مون گفتم: 

کمک کن از هر بیشتر و بزرگتری، بیشتر آزاد بشم.

کمک کن بیشتر و بیشتر یاد بگیرم محو زیبایی تو و ابر و بادی که دورت میگردن، بشم.

کمک کن تو خاک آسمونت دفن بشم..

 کمک کن با چهره ی طلایی و درخشان تو از نو زنده بشم...

میخوام در تو ای (ماه کامل طلایی) ریشه کنم، شاخه بدم و از جهان برهم... چون میدونم بی فروغ روی تو، هیچ بیشتر و بزرگتری فایده نداره..

 

#قصه های_ناتمام_من_و_ماه_طلایی_کوچه مون😊😊

#میخوام_تکه ای_از_آسمون_تو_باشم..

 

۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۹ ، ۱۲:۲۶
سایه نوری

از اون صبحای زیبا که اونقدر زود شروع شده که هنوز ۱۰ نشده، کلی کارهاتو کردی و میتونی لم بدی زیر نور کم رمق و چند کلمه ای بنویسی... 

 

از اون صبحای کم رنگ و خنک و دل انگیز پاییزی که میتونی توشون از نو زنده بشی و از نو ببینی و از نو بشنوی و از نو کلمه بگی و از نو سکوت رو یاد بگیری! 

 

از اون صبحای شگفت انگیزی که مسئولانه چشمات رو باز کردی؛ پس قدرت دست توئه، نه دست ویروس و اخبار و دلار و روابط و دیگری.. 

 

از اون صبحای عجیبی که هیچ بیشتری نمی خوای؛ هیچ عجله ای نداری؛ هیچی کم نیست... چون تو توی بی آرزویی لحظه غرقی، چون تو توی بی انتظاری رهایی.. چون تو بودن رو زندگی میکنی و شدن رو میذاری واسه به وقتش!!

 

از اون صبحای آزاد خلاقانه ی بکر که انتظار کاملی نداری. چون میدونی هیچی دنیا کامل نیست.. چون میدونی کمبود و نقص و نداشتن هم زیباست، اگر نگاهت نو بشه و تعریفت از نو شکل بگیره.. 

 

و اصلا ول کنم همه ی اینا رو.. رها کنم کلمات کوبش گر رو.. آرام کنم قلبم رو و ساکت کنم ذهنم رو و فقط بشتابم به سمت صبح سرخوشانه ی دیوانه وار آشوبگری که کلمه نمیخواد.. جمله نمیشه.. نمی ترسه.. منتظر هیچی و هیچکس نیست؛ فقط سرخوشانه و شجاعانه پیش میره با هر چیز: غم، شادی.. خشم، آرام.. درد، لذت.. 

 

از اون صبحای پاییزی جادوگر که نه تنها زندگی کردن و موندن رو خوب بلده، مردن و رفتن و گذر به موقع رو هم از بره؛ از اون صبحای اصیل که میدونه زندگی با تضادهاش با شکوهه.. 

 

اصلا ول کنم اینا رو.. ول کنم.. ول کنم.. ول کنم .........

 

فقط صبح سرخوشانه ی دیوانه وار، بر من بتاب و بریز و بدرخش.. بذار نو شدن و نو گفتن و نو دیدن و سرکشی رو ازت یاد بگیرم.. 

 

بذار خوب براندازت کنم تا ازت یاد بگیرم مرگ به موقع و زندگی تازه رو... بذار؛ بذار؛ بذ  ااا  ررر   !!

 

آره بذار سکوت و سرکشی رو ازت یاد بگیرم و ... کلمه رو خاموش کنم... چون سکوت، آغاز دیوانگی و سرکشیه... 

 

 

۱۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۹ ، ۰۹:۵۲
سایه نوری