سایه های نور و....

زندگی گذر از نور به سایه و سایه به نور است...

زندگی گذر از نور به سایه و سایه به نور است...

دومین جمعه بود امروز که گذشت! کل هفته غذاها، خوراکی ها و صبحانه های سالم آماده کردم. به آشپزخانه هرروز رسیدم. به بدنم هرروز رسیدم. برای کاری انگیزه یافتم و بعد از دستش دادم و دوباره الآن دارم انگیزه می یابم چون تنها کاریست که جایی در قلبم را به حرکت می اندازد. مواردی را اندک اندک پیش بردم. حتی همراه با رنج اما انجام دادم... 

 

​​​​​​بیشترین تکرار در نوشته هایم: طاقت فرسا، ادامه دادن، دوام آوردن، اقامتگاهی دور، بدن، احساس، ترکیب، بدونِ زورِ اضافه، خستگی، بیزارم، رفتن... 

من بیزارم؛ ادبیاتم دارد تغییر می‌کند! 

 

​​​​​​رفتن. رفتن. رفتن. رفتن...  برای رفتن به چه چیزهایی نیاز است؟ سوال هایم را چطور ببرم؟! خودم را چطور؟! وقتی دلیل دارم اما مقصد نه، چطور دوام بیاورم؟! 

 

هرروز با واقعیت روبه روی هم می ایستیم. تلاشی برای گفتن و شنیدن نمی کنم. تنها روبه رویش می ایستم. کنارش (رویاسازی) ایستاده. می نویسم چطور واقعیت را احساس کنم تا بدنم به رقصی متعادل درآید؟ 

تعادل. تعادل. تعادل؛ می‌گذارم تا در بدنم پخته شود! 

 

چایی بخواهد. دم کنی. همه چیز ناگهان در هم بپیچد. چایی نخورده، برود. چایی بریزی برای خودت. ترکیبی از پنیرخانگی، عسل، نسکافه، جودوسرپرک و کاکائو را در دهان بگذاری. از طعمش مست شوی. چایی را دم دهانت ببری. همانطور که داری معجونت را مزه میکنی، به پهنای صورت اشک بریزی با دهانی پر و لیوان چایی را در سینک وارونه کنی. اسم احساسِ وارونه کردن چایی چیست؟ نمود بدنی اش چیزی شبیه به خرد شدن استخوان است... حالا اسمش چیست؟ 

چایی، قسمت تلخ ماجرا نیست. اگر کسی که برایش چایی دم کرده ای، دیگر هرگز برنگردد؛ چیزی شبیه به مردن. حالا اسم احساسِ دم کردن چایی بعد از آن مرگ چیست؟

اسم احساسی که در بدنت می پیچد وقتی به چایی کسی نگاه میکنی که دیگر نیست، چیست؟! 

بوی کله پاچه ی سوخته می آید! 

 

از کلماتم بو می آید و دستانم تخریب می‌کند. صدای خرد شدن چیزی را درونم می‌شنوم. 

 

اسم احساس را می‌گذارم: فروریختن.. نه خرد شدن... نه. 

 

شاید تخریب.. . تخریب. تخریب. به نمود بدنی ام وقتِ وارونه کردن چایی نگاه میکنم. تخریب از همه اش بیشتر به آن حالت بدنی می آید! 

 

آن سوی تخریب کجاست؟ چیست؟ اگر بخواهم از نقطه ی مقابل تخریب، رفتن را ادامه دهم، چه می‌شود؟! بدونِ بازسازی! 

 

ولش کن. هنوز تخریب پخته نشده. اگر از درون، تخریب میشوی اما بیرون را تخریب نمی کنی، کارکردش چیست؟؟تخریب با چه چیز دیگری درهم تنیده؟ افسوس.. جان به لبی. خستگی. خودآزاری..... 

 

(در حال تحمل امری طاقت فرسا بودن) و (در حال کشف راه های شخصی بودن)  را دوست دارم‌؛ ترکیب شگفت انگیزیست... 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۲:۵۴
سایه نوری

با چشم خودم می بینم و با بدنم درک میکنم خاصیتِ (مدارا با خود) را... 

وقتی این مدارا را شخصی سازی کنی؛ مدل خودت کنی؛ مهندسی سازی کنی با شرایط الآنت، دیگه( با خود ماندن) و (در خود ماندن) یه شکل دیگه میشه. 

یه شکلی که مال تو و برای توئه. بلد میشی کم کم انفعال رو ازش بگیری اما زور اضافه هم ندی؛ خیلی ترکیبِ قدرتمندیه. تلاشِ فرساینده نداری ولی گیر کرده هم نیستی هرچند با قدم های کوچک... 

من به چشم خودم دارم می بینم نوشتن بدونِ (فشار آوردن به خودم برای ایجاد چیزها) داره چیکار میکنه. من می نویسم و بعد می بینم یک روز دارم همون چیزها رو ایجاد میکنم! 

این برای من رستگاریه... وای از این کلمه و وای از ایجادش.. وای از بازتعریف و خلقش تو زندگیت... 

کی عصیان میکنم؟ مرز مدارا با خود و عصیانم بر علیه خودم کجاست؟ کی،، چقدر و با چه کیفیتی؟؟؟

اینها واسه م مثل رقصه! همونجایی که حرکات رو بلدی اما ترکیب شفابخش و هنرمندانه شون رو؟! باید دید چی میشه..

بدون زور و بدون انفعال و بدون چسبیدن به موقعیت قدیمی و بدون شیفتگی برای ویژگی هات و رنج هات، رها کردن نقاط امن، شدنی تر میشه. 

کی نذارم اونچه در مدارا باهاشم، روی خودم و زندگیم نمو کنه؟ چه جوری نذارم که خودش زور نباشه؟ سوال هایی که میان.. و من برای جواب ها زوری نمیزنم.. 

فقط این زندگی ای که میبینی وجود نداره در معرض زندگی های دیگه ای هستی؟! سایه با توام! چرا به رمان خوندن برنمیگردی؟ نوستالژی غمناک نهفته توش که فقط خودت میدونی چه شفایی واسه ت تو اون نقطه نهفته. فنرهای فشرده رو رها کن... بذار انرژی های فشرده ی درونت، جاری بشن... 

رقص با عصیان و رستگاری، ترکیب خلاقانه ی حرکات... پر کردن جای خالی هرچه درد می‌کند با غمی اصیل... حزن یا همان غمِ شیرین... ترکیب شگفت انگیز بدن و احساس.. 

 

غیر از نوشتن، هنر.. کار با دست.. خلق.. حرف زدن و ویس گرفتن از حرفهام.. ادبیات به خصوص رمان.. فلسفه.. پیاده روی...  دویدن... شنا کردن... طبیعت... غرق بدن شدن..نامگذاری های جدید برای احساسات... راه های زور نزدن و باز شدن و ایجاد کردن برای من بودند و هستند..

شناختن خود شیرینه. پیِ این شناختن رو گرفتن، شیرین تر!!! 

ادامه دادن و تحمل کردن و دوام آوردن رو مومنانه، با شخصی سازی و بدون اضافه کاری و زور، تاب میارم. 

 

​​​​​الان هم چایی زنجفیلیم رو با ترکیبی از عسل، جودوسر، پنیرخانگی، بادام زمینی و کاکائو می نوشم.. ترکیب شگفت انگیز و پیچیده ای از ساده ها! 

نگاه نقاد.. نگاه شکاک.. پیچیدگی دادن.... 

 

قدرتی که تو ترکیب ها هست، چیه واقعا؟ از روزی که نوشتم و از روزی که این وبلاگ ایجاد شده و توی نوشته های قبلیم، همیشه (ترکیب) واسه م اومده. واسه همین بیشتر بهش می پردازم. 

 

حقیقت.. واقعیت.. زندگی کردن حقیقت بدون رویاسازی، بدون توجیه سازی، ترکیب جدید این روزهاست و طاقت فرساست :) 

 

وقتی سال دیگه نوشته ی امروزم رو میخونم مثل الان که نوشته های قدیمم رو میخونم... کجام؟ دارم چه میکنم...

ارتباطم با بدنم و خودم و کلماتم و دستهام و احساساتم چه شکلیه.. صمیمیتم با خودم و دنیا در چه کیفیتی؟.... در چه نقطه ای از شفا هستم؟! 

 

12 اردیبهشت 1403....  عجیبه! 

 

بهم میگن مدلت رو درک نمی‌کنیم! نوع زندگیت رو... 

و من اصلا نمیدونم تو زنده گی هستم! یا آن سوی فروپاشی و مرده گی... سوی دیگر پوچی... 

 

از ترکیب هایی که با پوچی، افسردگی، ناامیدی، خرد شخصی، تجربه شخصی، اشتیاق، غمِ شیرین، خشم و... ساختم. یعنی یک روز بلند شدم و ایجاد کردم، توی دفترم زیاد نوشتم.

 

سوی دیگر چیزها چه خبره؟! 

 

همون حرکت از نقطه مقابل و حرکت بعدی از بر عکسِ نقطه ی کنونی.. حرکت از عصیان برعلیه نقطه ی کنونی.. نه فقط گوش به فرمانی به نقطه ی کنونی.. راه اندازی مذاکره های هوشمندانه، واقع بینانه، هنرمندانه، خلاقانه، سوالی و باز کننده ی قفل ها با نقطه ی کنونی... 

ادامه می‌دهم.. رستگاری سایه ای!

ذکر تحمل کن همراه با رقص حرکات قدیمی و جدید! 

چون قبلا تونستی و بازهم خواهی توانست!!! 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۳:۱۶
سایه نوری

صبح که بیدار شدم خیلی کار داشتم اما اول دفترم رو باز کردم و نوشتم. مسیر روزم روشن شد.

یه جمله ای اومد که سایه حواست باشه اینکه فکر میکنی سخته؛ اینکه فکر میکنی حالا وقتش نیست؛ اینکه فکر میکنی نمی تونی؛ اینکه فکر میکنی( اووووههه حالا کو تا نتیجه بده) رو تبدیل نکنی به  (من اصلا اینو نمی خوام). 

بعد هم شیکش کنی و افتخار آمیز که میدونی من اصلا اینو نمی خوام و به چیزهای مهمتری باید برسم. بعد با اندکی چاشنی رومانتیک سازی یک حس ویژه بودن و غمگینی روشنفکرانه هم ضمیمه ش کنی که من عالیم و دنیا فلانه :)

بعد تازه شیفته ی این تبدیل بشی. همون( شیفته ی موقعیت و رنج شدن) که تو پست های قبلی گفتم. با وجود اینکه اون موقعیت، همونیه که همیشه بوده و آشناست و گشایشی توش نیست.

واای که چه دریافتی بود... 

 

خیلی وقته به این رسیدم که فلان حرفی که میزنی یا سوالی که میپرسی یا ابرازی که میکنی یا جوابی که دنبالشی  یا تحسینی که میشی یا تحقیری که میگیری یا.... چه تاثیری تو کیفیت زندگی تو میذاره؟ تورو به چه جایی میرسونه که الان نیستی؟ یک( که چی)  پوچیِ زیبایی بود. یک ناامیدی خردمندانه بود. من عاشق خلق با احساسِ پوچی  هستم. من عاشق ادامه دادن با (ناامیدی های درست) هستم. 

 

اسم این خلق یا ادامه دادن رو گذاشتم: حرکت از نقطه مقابل؛ از برعکسش قدم کوچک اول رو بردار. که الان حوصله بیشتر نوشتن ازش رو ندارم. 

 

بعد قهوه خوردم با پنکیکی که دیشب پختم با آرد جودوسرپرک و تخم مرغ بومی. روش هم عسل سفید و میوه و ماست گذاشتم.. 

 

غذا پختن واسه م حوصله سر بر شده. اما درعین حال سالم خوری و غذای خوب واسه م مهمه  (آدمی چیست؟) :)  هرچند شاید از لیست اولویت هام برای مدتی خط بخوره نمیدونم. و مهمتر از اون برای زنده موندن نیاز دارم به غذا خوردن:)

 

راه حل های ساده و سطحی میسازم. شخصی سازی میکنم با نگاه به موقعیتم، یک عالمه کاری که دارم، خلق و خوی الانم، رکود درونیم.. ساده ست ولی اینه: صبحانه های سالم که 1 هفته هم تو یخچال می مونه و با آزمون و خطا به جایی رسوندمش که هردومون دوسش داریم و سریع هم آماده میشه: اتمیل پختنی.. دسر ماستی با میوه و عسل.. گرانولا..پنکیک با پودر جودوسر پرک.. و بازی بااینها: شکلات تلخ و کره بادام زمینی و پنیرخانگی و.... 

ساده ست: هرموقع حسش هست تو یک روز تدارک چند غذا رو می بینم.. مثلا امروز علاوه بر پخت غذای امروز، تدارک قیمه ی فردا رو دیدم. سریع تا ذهنم مانعم نشده لپه رو پاک کردم، پیاز رو خرد کردم و سرخ کردم. گوشت رو شب میذارم بیرون و برنج رو خیس میدم. در کنارش نخود خیس دادم برای 2 روز آینده فلافل بشن... و این سادگی، دلیل نمیشه که خوشایند هم باشه:) هرچند امروز بود.

ولی ممکنه یک روز دیگه همین ساده ها با زجر همراه باشه! 

 

دیگه اینکه به یک سرخکن بدون روغن یا همون هواپز فکر میکنم که لیترش مهمه  برای سرعت بخشی و ساده سازی. به یک خردکن جدید فکر میکنم. 

و تمیزکاری خانه در حد سرعتی فقط هفته ای یکی دوبار برای حال خوب سطحی و دوام آوردن برای ساختن زندگی! و رسیدگی های کوتاه روزانه یک ربع حتی کمتر... 

 

نوشتن، فرصت دادن به خود، ادامه دادن به روش خود، شخصی سازی، نگاه نقاد، خرد شخصی، کمک گرفتن از تجربه های گذشته، رجوع به قلب و صداش، با خود ماندن... حتی با نفرت از خود، ماندن حتی با (ناامیدی از خود، ماندن) و خیلی کارهای دیگه که من اینجا نگفتم داره کار خودشو میکنه.. 

 

باز هم ساده ست: برنامه هفتگی و روزانه نوشتن، به روش خاص خودم طراحی قدم های کوچک و رفتن به کتابخانه. اون قدر کار و مسیر زیاده که باید نوشتن این روزهام رو همراه با سوالات درست از خود ببرم به سمت شسته رفته کردن هدف ها، اولویت بندی و... و شنیدن حرف قلبم! اینکه هدف لزوما برای رسیدن نیست بلکه برای حرکته.. 

 

سایه یادت بمونه تو خوب سرنخ هارو پیدا میکنی. با تلاش و صبوری کاری کردی قلبت معمولا خوب باهات حرف بزنه. میدونی شفات از کجاست. دنبال رستگاری هستی نه لزوما برطرف کردن...

میدونی نقصت و ضعفت از کجاست؟ نمی ری دنبال سرنخ. راه حلش چیه؟ یک تصمیم رو یک بار بگیر و تمامش کن. به قبل تصمیم گیری برنگرد. میدونی که خود تصمیم گیری چه پروسه ی انرژی گیریه. و میدونی که انرژی تو محدوده. پس تصمیم گیری و همون موقع، یک کار کوچک در جهت‌ش انجام دادن... 

 

میدونید قسمت زیادی از (ناامیدی های ما از خودمون) از کجا میاد؟ از اونجا که اونقدر تصمیم گرفتیم و انجام ندادیم یا وسطش ول کردیم یا قدمی برنداشتیم در جهت‌ش که مغزمون همین رو دیده و به همین عادت کرده. زندگی ای دیگه ای ندیده! و اینجوری بالا سرمون ایستاده که بابا عمرا تو انجامش بدی و وقتی به اندازه کافی تکرار شد ما یک ناامید از خود هستیم! 

 

ادامه میدم به زنده ماندن! ادامه میدم به دوام آوردن. ذکر تحمل کن رو مومنانه زندگی میکنم. 

 

یعنی علائم نگارشی من جوریه که زبان فارسی و ویراستاری تن و بدنش میلرزه:) میدونم چه اشتباهاتی توشه اما خب دوسشون دارم :) 

 

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۴:۳۹
سایه نوری

با نوشتن، ژورنالینگ، صبوری و( دیدن واقعیت به جای سرکوبش با رؤیاسازی) ... دارم آگاهانه به احساس میرسم. 

 

بعد با احساس میرم روی بدنم. الان چه احساسی دارم و این احساس کجای بدنم رو درگیر کرده. به این جستجوی بدنی/احساسی برگشتم. محرک هام رو برای احساسم شناسایی میکنم و احساسم رو با بدنم درک میکنم: تو سرمه؟ داغم کرده یا یخ؟ سستم کرده یا پرتوان؟ تنفسم تند شد یا چی؟ قفسه سینه م در چه حاله. قلبم چطور میزنه؟ گر گرفتگی.. رنگ پوست.. دل زدن رگها... حال درون پاها یا دستها... 

 

من عاشق فیزیولوژی، نوروساینس، ادبیات به خصوص کلاسیک، هنر و روان... در حال جستجوگری تو اینها، در حال عمیق شدن در فضای روانم هم هستم. هرچند تا باز شدن قفل ها، خیلی مونده اما بعد از مدتها قلبم آرامه... بدنم معتدله و هواش مطبوعه :) 

 

جای خالی چیزی در قلبم درد میکنه اما تا این جای خالی با غمی اصیل، سبک و پرمانند پر بشه، ادامه خواهم داد... اون موقعست که قلبم ذوب میشه تو رگهام و جون تازه ای میگیرم تا از دری که باز شده، برم! رفتن/عبور/گذر! 

 

حواست باشه سایه ادامه دادن... دوام آوردن... با ذکر تحمل کن بدون شیفته ی رنجت شدن. 

 

تمرین باور به توانمندی، هرروز تو برنامه هست. ریسک و جسارت لازمه شه... ادامه میدم :) 

 

روز خوبی بود و هفته ی تازه ای پیش روئه. می‌خواهم باهاش چیکار کنم؟ دوام بیارم! 

 

 

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۰:۲۵
سایه نوری

فردا، روز ارزشمندی هست واسه م که بالاخره رسید! 

این تاریخ و این لحظات اینجا بمونه به یادگار... 

 

و در کنارش دارم با دستهام میرقصم. تصویرها از درونم ساخته میشن و با دستهام به دنیا میان... این بار عروسک سازی در جنس ها و مدل های مختلف... تصویرسازی و بعد خلقشون... همراه با صدای من و قصه م و کلمه ها که ویس میشن.. 

تمرین شگفت انگیزیه برای من؛ با همون قدم های کوچک... 

 

تنها چیزی که رستگاری میاره و ادامه دادن رو هدفمند میکنه، باور به خود و باور به توانمندی هاست. همونی که داری له میشی اما میدونی یاد میگیری و میدونی از پسش برمیای... 

 

قدم های کوچک دیگه م رو هم برداشتم. نوشتن و به خود پرداختن و با خود بودن و با خود ماندن،، کار خودش رو میکنه همیشه. هرچند جای خالی چیزی در قلبم درد میکنه اما دارم رسیدن به ( رستگاری با این جای خالی) رو تمرین میکنم؛ تمرین و زندگی...

حقیقت رو بدون رویا بافی، تمرین میکنم برای عصیان و رستگاری! 

 

من برای تغییر زندگیم، چاره ی دیگه ای ندارم! ادامه دادن با ذکر تحمل کن... داره خوشم میاد ازش... 

 

برم که 6 صبح باید بیدار بشم... 

 

 

 

​​​

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۰۲ ، ۲۳:۴۴
سایه نوری

اون روز بعد از نوشتن پستم، ناهار رو با یار خوردم و جمع کردم. روغن زدم به موهام. دمنوش و مولتی ویتامین هامو فراموش نکردم. کارهای پیرایشی آرایشی بهداشتی انجام دادم 😊 ابروهام رو تمیز کردم فقط در حد چیدن و تمیز کردن چون عاشق ابروهای پر پری هستم. یار چتری هام رو کوتاه کرد... و بعد دوش گرفتم‌؛ همه ش رو با حالِ (حسش نیست) انجام دادم! 

اما دیگه آخرهای حمام که آبو روی پوستم حس میکردم، حالم جا اومده بود... بعد از حمام تو دفترم نوشتم: سطحی ترین کارهایی که میتونی انجام بدی برای رفتن از حالی به حال دیگه،، چیه؟ اگر بخوای عمق رو فعلا رها کنی! فردا هم روز خداست دیگه! 😊

بعد با یار رفتیم بیرون. هوس اندی کرده بودیم و گذشته ها: عشق اولم، عشق آخرم... با تو زندگی شده باورم... من که زندگیمو دادم واسه یه لحظه دیدنت... خلاصه که خوش گذشت. میخواستم کتاب بخرم که نذاشت و گفت فقط جمع میکنی🙄

عسل سفید و گرانولا خریدم (البته من خودم درست میکنم ولی این بار خریدم و تازه و خوب بود). 

شب جالبی بود که با یاد گذشته ها و حضور غریبه ها، رنگ امید گرفت... 

و شب با این فکر خوابیدم که یکی از چیزهایی که تو اعماق وجودم بهش افتخار میکنم، انتخاب یار برای همسفری هست(اصلا با کلمه یار ارتباط خوبی نمیگیرم)! 

رابطه مون عمیق و واقعیه و یکی از غم های من که تا لحظه ی آخر زندگیم باهام همراهه و گاهی می‌پذیرمش ( بیشتر فکر میکنم می پذیرم)! اون زندگی ای هست که میتونستیم داشته باشیم و روزگار نذاشت هرچند همین حالا هم عاشقانه هست.. از نظرهای دیگه میگم! 

دیروز صبح رفت سر کار و من از نظر جسمی بهم ریختم و نمی دونم چرا... دیگه پلو عدس پختم. عصر که برگشت، سالاد شیرازی رو با وسواس تمام ریز ریز کرد و تو یک خونه ترکیده خوابیدیم. 

صبح خیلی بهتر بودم. اما چند صفحه ای نوشتم. کمی هم ویس گرفتم تا تونستم سر پا بشم. کلی ظرف من شستم، کلی یار شست. دمی گوجه با مرغ پختم، باز سالاد شیرازی رو ریز ریز کرد. ساعت 2 ناهار خوردیم و رفت سر کار. 

منم یکم نشستم. بعد جارو زدم، گردگیری کردم تی کشیدم؛ سطحی و سریع اما حالم رو خوب کرد.. جمع و جور کردم و... 

دسر ماستی درست کردم با تخم مرغ و ماست و نشاسته ذرت و وانیل و میوه و عسل... خیلی از سالم خوری لذت میبرم. چایی زنجفیل درست کردم و نشستم به نوشتن...

یه سؤال‌ها و ایده هایی امروز از توی نوشتنم پیدا شد که حتما بهشون حسابی می پردازم... 

مثل اینها : سایه واقعا دنبال چی میگردی؟! 

اگر فقط 1 راه داشته باشی برای تغییر زندگیت، اون چیه؟ وقتی فقط 1 راه داشته باشی برای تغییر زندگیت و چاره ی دیگه ای نداشته باشی، دوام آوردن یه شکل دیگه میشه... میدونی که! 

فاجعه سازی رو تو خودت بگرد. تو خودت نگاه کن. ذهنت، کجا میبردت؟ حواست هست یا خودتو دادی دستش؟ 

باید یک مسیر برای خودت تعریف کنی. به عنوان یک انسان بالغ، بیشتر مسئولیت ها با خودته! و شخصی سازی، حل مسئله، بارش فکری، جایگزینی راه حلی که کار نکرده واسه ت با اونی که کار میکنه، خستگی، فرسودگی، افتادن... بخشی از مسیره... اینارو چطوری پیش میبری؟ 

وقتی چند تا اولویت داری، هیچ اولویتی نداری. اولویت هات رو لیست کن خط بزن بشمار کنار بذار بکش جلو باهاشون کلنجار برو و بعد نهایی‌ش کن! چاره ی دیگه ای نیست باید یه چیزهایی خط بخوره میدونی که؟ وگرنه فقط دست و پا میزنی تو گذر سریع زمان.... 

و خیلی چیزهای دیگه که روزها باید بهش بپردازم.. 

اقدام های کوچک رو پیدا کردم با این دستورالعمل دارند پیش میرن : نه کیفیت نه کمیت نه....  فقط انجام! مرحله ی اولش اینه و زندگی مرحله مرحله ست! 

 

 

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۹:۴۹
سایه نوری

​​​​​​درون بدنم فرو میرم. حسش میکنم. الان این قلبمه که داغ ترین عضو بدنمه. قلبم داغه. توش بی قراره. حالش مثل حال لحظاتِ انتظاره؛ چیزی مثل دیدار یار بعد از ماه ها! هیجانی که دردی ملایم رو به نقطه ای از قلبم کشونده... 

 

سرم سنگین نیست اما ملغمه ای توش به پاست: ورزش صبحگاهی.. . کتابخونه... مدتی سر کردن توی یک اقامتگاه در جنوب... نوشتن... خلق با دستهام... پول درآوردن... تراپی... کارگاه... کتاب... دوره آموزشی... زبان... فیلم... ویس های آموزشی... پیاده روی های طولانی... 

 

فقط به فکرها و احساساتم گوش نمیدم. فقط تاییدشون نمیکنم. فقط گوش به فرمانشون نیستم. نمی خوام نباشن. توشون غرق نمیشم. به جای اینها باهاشون مذاکره میکنم! به چالش می کشمشون. ازشون سوال میپرسم.

یک شب عجیب مالیخولیایی خونه ی مامان که امتحان اندیشه داشتم،، قفل رابطه با افکارم واسه م باز شد و از اون روز من توش غرق نمیشم و فقط بهشون گوش نمیدم و در تاییدشون خفه و خسته و کلافه و گیج و فرسوده نمیشم... بلکه باهاشون سر میز مذاکره می شینم! حتی آگاهانه وضعیت بدنم رو تغییر میدم وقتی احساسات و فکرهام سر میرسن. اگر دراز کشیدم، بلند میشم. اگر ایستادم، راه میرم. اگر نشستم بدنم رو تکونی میدم.. این کارها، شبهای پریشونیم رو هدفمند و عجیب کرده... 

 

پیام امروز: وقتی چیزی میرسه چه با خردت چه با الهام و شهود و قلب و ذهن و هر اسمی روش میذاری، چرا چرا چرا....  عقبش میندازی.. به فاصله ی بین آهان این ممکنه خوب باشه یا آهان اینه تا  اون قدم اول رو نگاه کن اما توش گیر نیفت؛ ازش عبور کن. زیاد تو این فاصله موندن یا کش آوردنش، لهت میکنه! 

 

خطاب به خودم: 1بار 1 مسئله رو حل کن... 1بار کاری که همیشه میکردی رو نکن.. همین حالا همین حالا همین حالا یه کاری بکن که هیچ وقت نمی کنی! توی کوچکترین مورد الانت، کاری که همیشه انجام میدی رو نگاه کن و بلافاصله کار دیگه ای بکن... تا کجا با خودت میاریش؟! شده با گرفتن بیخ گردن خودت! 

 

باید برم بنویسم توی دفترم... قدم های کوچک ناقص بی فکر حتی بی برنامه برای من کار میکنه.. میرم برای آزمون و خطاش..

 

روزمرگی: دیروز آش پختم. فیلم (the good person) رو دیدم با یار. نوشتم. غرق شدم و خودم رو نجات دادم! شیر توت فرنگی درست کردم. یک دوره آموزشی رو جلوی چشمم آوردم. گریه کردم. امیدوار شدم. ناامید شدم. حتی وقتی آرام بودم، جای خالی چیزی در قلبم درد میکرد! آلوهای خیس خورده و روغن زیتونم رو نخوردم.. 

 

امروز: با قهوه ی تلخ همراه با ترکیب ارده، شیره و کاکائو شروع شد. آب خوردم. مولتی ویتامین خوردم. قلب بیقرارم رو نگاه کردم. فکرهام رو باز کردم (دوسشون دارم، بهم مسیر میدن). باید روغن بزنم به موهام. دوش بگیرم. دمنوش بخورم.

امروز، روز شروع قدم های کوچیکه تاریخش هم همینو میگه😂

02/02/02

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۳:۳۱
سایه نوری

در آن تکه از جهان زمین خیس بود، شب بود، زمستان در بهار بود... 

من بودم که بر لغزندگی زمینی شیشه ای سر میخوردم... 

آن تکه از جهان براق بود‌ انگار دختری با اشتیاق سابیده بودش! 

از پشت شیشه ی براقش، مردها می‌خندیدند، دخترها دستشان را چتر چتری هایشان می‌کردند که باران در حال خرابکاری بود... 

من، من بودم که بر لغزندگی زمینی شیشه ای سر میخوردم.. 

قلبم فشرده بود، روحم مچاله بود، ترس وجودم را گرفته بود، ناامن و بی پناه بودم... 

فضا، در برابرم خودش را گسترد... آن تکه از جهان خارج از جهان من بود. بلدش نبودم، غریبه بود، غریبه داشت، دل آرام بود، تازه بود، ناشناخته بود. 

من، من بودم که بر لغزندگی زمینی شیشه ای سر میخوردم.. 

وقتی از آن تکه از جهان که خارج از جهان من بود خارج شدم، هنوز روحم مچاله بود اما چیزی در قلب مچاله ام سر می‌خورد؛ چیزی تازه.... 

اینکه جهان دیگری، زندگی دیگری، آدم‌های دیگری هم هست که من بلدشان نیستم... در معرض یادگیری شان نبوده ام! 

در این بود و بودم که سر میخوردم، چیزی در قلب مچاله ام سر می‌خورد. 

به واقعیت برگشتم در واقعیت گیر افتادم باز...

واقعیت لغزنده نبود اما چیزی در قلب مچاله ام سر می‌خورد که نمی شناختمش که قصد کردم برای شناخت‌ش و داشتنش..

و قدم اول، گیر افتادن در واقعیت است برای رسیدن به سر خوردن؛ به همین سادگی.. 

یک سادگیِ سخت که اگر انتخابش کنم به جهانی می رسم که بلدش نیستم! 

در این بود و بودم ها... هست هایی هست که سر خوردن درشان به سادگی، سخت است! 

تحمل کن.. تحمل کن.. تحمل کن.. تحمل کن.. تحمل کن.. تحمل کن.. 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۰۲ ، ۱۳:۰۳
سایه نوری

تو نوشته های امروزم به یک کلمه رسیدم که انگار همیشه بوده اما من جدی‌ نمی گرفتمش: عصیان... خوب نگاهش کردم. رفتم معنی هاش رو خوندم. بعد براساس احوال الانم بازتعریفش کردم؛ تطابقش دادم با خودم و شرایطم... ترجمه ی بازتعریف واسه م اینه: تطابق دادن با خودم و شرایطم... توش خلاقیت، جسارت، شخصی سازی و نگاه نقاد هست... 

 

من در حالِ زندگیِ یک عصیان هستم! بر علیه خودم، زندگیم و حتی رابطه م... رابطه م با یار. یار 18 ساله... اینکه 18 سال یک آدم رو بشناسی یعنی چی؟ الان حسم بهش ترسه! احساسم اینه و کاری به منطقم ندارم: در این احوال، در این موقعیت، در این شرایط، در این آب و هوا، در این جغرافیا... در این دست و پا زدنِ مداومِ هرروزه،، عشق ورزیدن ازم برنمیاد. اعتراف سختیه اما هست... 

 

قدم بعدی چیه؟ اگر فقط روزی 1 کار بخوای انجام بدی واسه هرروزت چیه؟ ادامه دادن واسه ت چه شکل جدیدی میتونه بگیره؟ به چی داری می چسبی که نباید بچسبی؟ شیفته ی چه موقعیتی داری میشی که نباید؟ به چی داری افتخار میکنی که نباید؟ این سوالات هرروز هرروز هرروز  واسه م میان...

من فیلم دیدم و خوشحالی این روزهام این بود که بالاخره باز تونستم با تمرکز فیلم به پایان برسونم؛ با زجر کوچولو کوچولو کتاب رو باز اضافه کردم؛ سعی کردم یک تمیزی نسبی و کافی رو برای خونه حفظ کنم؛ غذا بپزم. بیعانه یک کارگاه رو پرداخت کردم.. مولتی ویتامین خوردم؛ نوشتم؛ دسر ماستی سالم، اتمیل و... برای صبحانه آماده کردم. کمک کردم به کسی که خواست؛ حرف زدم؛ دعوا کردم؛ عمیق و زیاد خوابیدم... 

 

و حین همه ی اینها نفرت، زجر، رهایش، امید، ناامیدی، گیر کردن، انقباض مداوم سر، کاسه چشم، گردن و کتف رو تجربه کردم... حفره ای از بیقراری و گرفتگی تو قلبمه که از اضطراب میاد.. اضطرابی که زیرش خشم و عصبانیته..

 

حین همه ی این ساده ها، عصیان رو تجربه میکنم.. جستجوگری میکنم.. و بدون کار بزرگی، ساده زیست میکنم تا وقتش برسه! 

 

و تازه میفهمم ع_ص_ی_ا_ن رو که کلمه ی کت و کلفت، ترسناک، جذاب و فلانی هست، میشه ساده زیست کرد! عجیبه... 

 

باورم نمیشه یه روزی از باریکه های نور، مبل های سبز خوشرنگ، بوی غذا و... سرمست میشدم؛ حالا که حتی از بوی سیر ناهارم که پیچیده تو سرم،  منقبضم!

 

همراه هر کار کوچکی این 2 کلمه عجیب رو میگم: تحمل کن، تحمل کن، تحمل کن، تحمل کن، تحمل کن، تحمل کن، تحمل کن، تحمل کن... چون خیلی مسائل راه حل نداره یا حداقل راه حل سریع نداره... 

 

برلی من استقلال، عدم وابستگی، باور به توانمندی ها، واقع نگری و ادامه دادن هم ارزش هست و هم دغدغه... اینکه چیزهایی واسه ت هم ارزش باشه و هم دغدغه به فاز دیگری از حل مسئله نیاز داری... پس هربار از خودم میپرسم: 1 قدم دیگه میتونی بیای؟ و اگر بگه آره.. یک قدم دیگه میرم.. گاهی 25 دقیقه پومودور میسر نیست پس از خودم می پرسم 5 دقیقه دیگه میتونی بیای؟ و معمولا 25 رو اگر نتونه، 5 رو میتونه... اینه شکوه فلسفه ی زندگیِ (خوب، کافیه.. به عالی نیاز نیست) هست! 

 

میخوام برنامه ریزی و موندن روش رو شروع و تمرین کنم‌. واسه ش تحلیل های ساده دارم که تو عمل باید ببینم به کجا و کدام احساس و چه کیفیتی از دوام آوردن و... می رسونتم... 

 

ایده های باحالی تو کله مه که ترکیبی هست از هنر و  رقصِ دست و رویا و جادوگری و روانشناسی و ریزش کلمه و ارائه و سادگی و (وابی سابی) و خلق... خلق... خلق... الان از تصورش یک سرمستی و باز شدن نقطه ای تو قلبم رو حس کردم. درد ملایمی تو چشم چپ و سرم حس میکنم...

با همین حس کوچک می مانم تا لحظه ی دیگه که حسش نمی دونم چیه و بقیه ش رو تو دفترم مینوسم...

لحظه به لحظه با حسِ لحظه زیست کردن هم زیباست هم فرساینده هم تحمل ناپذیر هم تحمل شدنی. 

سایه، تحمل کن. عصیان گاهی خیلی بیش از اینکه یک جنون باشه، تحمل چیزیه که فرساینده ست اما هست. عصیان، حقیقت را زندگی کردنه! اما رویا بافی این وسط کجاست؟ شاید باید مدتی رویا ساختن رو متوقف کنم... 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۰۲ ، ۱۵:۴۱
سایه نوری

در حالتی از بقا، دوام آوردن و زنده ماندن هستم. هرچند این حالت رو می بینم و به خودم اعلام می‌کنم که نمی خوامش! چون باید حواسم باشه شیفته و معتاد وضعیتم نشم. ما معتاد موقعیت های آشنامون میشیم چون استرسِ تازگی و حل کردن رو از روی دوسمون برمی‌دارند؛ هرچند نامناسب باشند.. 

 

اعلام می‌کنم که نمی خوامش تا آرام آرام بتونم پذیرای موقعیت های ناآشنا و جدید برای روانم باشم.. میدونم یکی از سختی های مسیری که مالِ منه، چیه؛ سردرگمی و تاریکی های همیشگی! وقتی راه رو من انتخاب کردم و دیکته ی جامعه، خانواده و آدم‌های زندگیم رو طوطی وار نمی نویسم، پس اشتباه و تاریکی و حتی طرد، اجتناب ناپذیره... و رابطه های تازه از راه تازه می‌رسند!

 

این روزها دارم با نگاه تفکیک کردن، جداسازی، فاصله گذاشتن... خوددوستی و خود مراقبتی میکنم. برای من و شرایط زندگیم و رنج هام واقعا کار میکنه. یعنی روزی که بهش رسیدم بدنم از داغی به یک خنکای مطبوع رسید؛ کله م یک آن شُکه و خالی شد؛ روانم به مرحله ی تازه ای تو رابطه با خودم رسید؛ فشار یک چیز از روی وجودم برداشته شد و یک قفل، واسه م باز شد. من به مجموع اینها میگم: رستگاری. کلمه ای، نیازه مدام و مدام واسه خودمون براساس خودمون _بازتعریفش کنیم. 

 

و اون چیه؟ چیزی که اینقدر دارم آب و تابش میدم خیلی ساده ست: سایه واقعیت اینه که تعادل مهمه. اینقدر روی فردیت مانور نده وقتی نمیشه آدمی رو از محیط و بافت و آسیب هایی که از محیط و بافت خورده و میخوره، امتیازهای اولیه ای که داره یا نداره، حمایتی که داره یا نداره و... جدا مرد. خودت رو مقصر نکن و سرزنش نکن. این موقعیت، روزگار، اونچه تحت کنترل تو نبود، این خانواده، این رنج، این بدِ روزگار لعنتی... باعث شده تو گاهی تو کاری رو بکنی یا نکنی... این، تو نیستی... این، موقعیته... این، حتی گاهی انتخابی برای ذخیره ی انرژی و دوام آوردنه... این، تو نیستی... این، شرایط بقاست. این، هویت تو نیست... این، دستِ جلاد روزگاره اصلا 😅 

 

اگر تو شرایط بقا هستیم، نیاز داریم به خود مراقبتی. نه صرفا خوددوستی که خودمراقبتی. چون گاهی خستگی و تنفر از خوده. یک‌جور مادرانگی. مثل مادری که از بچه ش خسته و عاصی هست اما مراقبت میکنه ازش. 

 

نیاز داریم اونچه برای این مرحله ی ما کار میکنه رو با خلاقیت شخصی و حل مسئله، بسازیم. این لازمه ش نگاه نقاد به هر جمله کوفتیِ قشنگه. حالم اصلا از همه جملات قشنگ به هم میخوره، وقتی انسان و بافتش توش نیست و فقط آدمی رو یک پروژه می بینه یا یک چیز ثابت.. و نه سیال. و نه افتاده و نه ضعیف و نه فلان..

 

خودت رو دوست بدار (یعنی چی) قوی بمون(چرا) بجنگ.. نجنگ.. گذشته ها رو رها کن.. پیشرفت کن.. برای رشد بجنگ. لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست 😅 ببخش تا رهانیده شوی.. فلان.. در لحظه حال زندگی کن.. خودت باش و نقابها بیفکن بر زمین 😅 به گذشته و آینده فکر نکن. حسرت نخور. خودت را ببخش. با تنهایی خودت خوش باش. آدم‌های سمی زندگیت رو دور بریز.. تو فقط به خودت نیاز داری. و هزار تا جمله دیگه که حالم از همه شون بهم میخوره و هزار تا نقد شخصی تو دفترم از همه شون دارم و این منم سایه که یه روزی شاید یه سری از این جمله ها، سبک زندگیش بود و حالا داره پوست میندازه و میره تو یک سبک دیگه.

  این سبک اینه: رستگاری، از واقع گرایی میاد. رستگاری، از خلاقیت میاد که هر جمله و کتاب و فلانی رو با خودت شخصی سازی و هماهنگ سازی کنی... رستگاری، خودش میاد! اما وقتی میاد که تو له شده باشی 😅 تعادل، مهمه! 

 

و جوابم اینه: دلم میخواد 😅 دلیل هم نداره. 

برای حرف مردم زندگی نکن مثلا .. دلم میخواد... 

 

هرروز براساس وقایع لحظه، حال و احوال و احساسات و وضعیت قلب و حال قفسه سینه و سنگینی سر و... ذکر روزم رو می‌سازم. و میگم.. قدم های کوچک گاه حتی 15 دقیقه ای، گاه حتی فقط 1 کار در روز طراحی میکنم و میرم به شب میرسم. و به اندازه ی کافی بطالت میکنم! فلسفه ی good enough..  فلسفه دختر کافی، مادر کافی، همسر کافی....   هر نقش و وظیفه + کافی، باید تمرین بشه.. بایده برای هر ایرانی. 

 

قلبم رو چیزهایی به اشتیاق میاره  هرچند مقطعی و گذرا هرچند آرام و بی سرو صدا یا طوفانی؛  اینها تو برنامه ی هرروزم هستند: هنر و خلق و نوشتن و حل مسئله و کار با دست... هنر.. هنر.. اینها، شیوه های ادامه دادن، دوام آوردن و بقای من هستند. تا برسه روزی که زندگیم رو بسازند.. اینها شیوه های ایستاده رنج کشیدن منه بعد از رنج کشیدنی افتاده!! و روزهایی خالیه. و من نگاهشون میکنم و کشف میکنم و می بینم حتی روزهایی نه تنها خوددوستی که خودمراقبتی هم واسه م میسر نیست و این، زندگی منه! 

 

​​

​​​​​​

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۰۲ ، ۱۵:۳۳
سایه نوری